سلام بازدید کننده عزیز **** امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ عاشق دل سوخته سپری کنید **** جهت بهتر شدن وبلاگ نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را در قمست تماس با من ثبت نمایید **** لطفاً در قسمت نظر سنجی وبلاگ ما را در جهت بهتر شدن وبلاگ یاری نمایید **** با تشکر **** تو هر پستی که ازش استفاده می کنین نظر هم بدین ممنون **** برای همه شما دوستان عزیز از خداوند منان آرزوی سلامتی و تندرستی را دارم

 


زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7



 
                                                   
 
سلام عزیزان  این وبلاگ واسه ابراز احساساتم به عشقمه لطفا با نظراتون کمکم کنید.در صورت تمایل به تبادل لینک مرا با نام عاشق دل سوخته لینک کنید وبه من خبر دهید تا من نیز شما را لینک کنم.   


امیدوارم چند دقیقه ای که اینجایین بهتون خوش بگذره


با تشکرفرآوان از اینکه به کلبه عشق بنده حقیر تشریف می آورید.

دست تک تک همتونو از دور میبوسم  

بچه ها یه تصمیمی گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد از این به بعد میخوام در این وبلاگ علاوه بر ارسال مطالب, 

اون سری از پیام های ارسال شده دوستان به بنده که از سر دلتنگی وبه هر نحو برای 

عشقشان یا هر شخصی که تو زندگیشون براشو فرد مهمه بوده ویاهست قرار دهم امید است با این کار 

باعث خوشنودی ویا 

 تسکین اندکی از غم عاشقان دل سوخته رافراهم آورم وچه 

 بسا با خواندن پیامشان توسط عشقشان از حرف های همدیگر با خبر گردن وافراد نیز از شنیدن
 سخنان

 زیبای این سری افرادلذت ببرن پس در صورت تمایل میتوانیداز قسمت((تماس با من)) پیامهایی که میخواهید

 در اینجا وبه اسم خودتون ثبت شود را برام بزارین 
  
 التماس دعا 
                                                                                                                                                                                             
                                                                                                                   مدیر وبلاگ عاشق دل سوخته





تاریخ : دوشنبه 28 تیر 1389 | 08:20 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
سلام دوستان عزیز..این داستان جالب رو حتما بخونید و برای کسایی که دوست دارید هم بفرستید یا تعریف کنید..واقعا امیدبخش و زیباست..البته دوست دارم نظر شما رو هم بدونم..منتظرتون نمیذارم..منتظرم!!!
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد!!!
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید..!!
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.(شما چه درسی از این داستان گرفتید!؟)



تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود...

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش!!!

 باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …!

 زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!!!




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

بسم الله الرحمن الرحیم..

به نام خدایی که هرچند بعضیامون فراموشش میکنیم ولی اون منتظره تا ما برگردیم..همون خدایی که گفت از من بخواهید تا بهتون ببخشم..همون خدایی که دوست داره صدای بنده هاش رو بشنوه واسه همین گاهی وقتا دعاشونو یه کم دیرتر مستجاب میکنه...

سلامی گرم به همه ی کسانی که اومدن و به کلبه کوچک من سرزدند..

ایرانیان عزیزی که همین نزدیکی ها در میهن عزیزمون که یه وجب خاکشو به دنیا ندادیم و نخواهیم داد زندگی میکنند..و سلامی به ایرانیان عزیزی که هرچند از ما دورند ولی دلشون با ماست..در قلب ما هم جا دارند و گاهی وقتا دلشون برای میهنشون و هم وطنانشون تنگ میشه...و خلاصه سلام به همه فارسی زبانان دنیا!!

امیدوارم تو این مدت که به وبلاگ برادر کوچیکتون سرزدید بهتون خوش بگذره...

داستان های کوتاه و آموزنده ی وبلاگ رو بخونید و لذت ببرید..اگه خوشتون اومد تو سایتتون بذارید یا واسه دوستانتون ایمیل کنید..اگه خواستید وبلاگ یا سایتتون رو لینک کنم حتما تو نظرات بهم بگین و لطف میکنید اگه وبلاگ رو با نام "عاشق دل سوخته" لینک کنید تا عزیزانی که به وبلاگتون سرمیزنن داستان های جالب ما رو هم بخونن و لذت ببرن...

و اما چند تا نکته ی کوچولو:

1-نظرات زیبای شما دوستای عزیزم بهم دلگرمی میده..ممنون میشم اگه بعد از خوندن داستان ها پیشنهادها..انتقادها و احساسات و نظراتتون رو با من در میون بگذارین.منتظر خوندن حرفای قشنگتون هستم!

2-سیستم نظردهی جوریه که نظرات رو باید تأیید کنم.منم حتما قول میدم به همه نظراتتون هرچندتا که باشه جواب بدم.اگه یخورده ممکنه تاخیر داشته باشم به بزرگی خودتون ببخشید!

3-اگه خودتون داستان کوتاه مینویسید و دوست دارید بقیه هم بخونن و نظر بدن حتما داستان ها رو به ایمیل من بفرستید تا با نام خودتون تو وبلاگم بذارم..

loverlover1388@gmail.com

4-اگه سوال دیگه ای داشتید تو بخش نظرات بپرسید تا در اسرع وقت جواب بدم..

5-دوستتون دارم..قدر خودتون و خانوادتون رو بدونید..واسه همدیگه دعا کنید..

برای همه آرزوی سلامتی و خوشبختی و شادی دارم..التماس دعا.یاعلی!




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
تــــو كــﮧ مــــے دونــســتــــے مــن تــكــیــﮧ گــاه مــحــكــمــتــم

بــگــــو بــا مــن دیــگــــﮧ چــــرا دِ آخــــﮧ نــوكــرتــــم

مــن كــﮧ هــــر دقــیــقـَـم وابــســتــﮧ بــــﮧ دقــیــقــﮧ ے تــــو بــــود

مــن كــﮧ حـَـتــــے لــبــاس تـَـنــم بــــﮧ ســلــیــقــﮧ ے تــــو بــــود …



تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،

دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمیکند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعودفرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسیکه بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد.... ملکه آینده چین می شود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرارسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیارزیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرارسید.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

برگرفته از کتاب پائولو کوئلی




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

**** ****

******* *******

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:

بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری

غم را چرا آفریدی ؟ خداوند گفت:غم را به

خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من

که خوب میشناسمش تا غمگین

نباشد به یاد خالق نمی افتد

*************

**********

*******

*****

***

*




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:33 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌ جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتی که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان یکی از دو دوست به صورت دوست دیگرش سیلی محکمی زد .بعد از این ماجرا آن دوستی که سیلی خورده بود بر روی شنهای بیابان نوشت :

امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.

سپس به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.چون خیلی خسته بودندتصمیم گرفتند که همانجا مدتی در کنار برکه به استراحت بپردازند.

ناگهان پای آن دوستی که سیلی خورده بود لغزید و به برکه افتاد.

کم کم او داشت غرق می شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از این ماجرا او بر روی صخره ای که در کنار برکه بود این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.

بعد از آن ماجرا دوستش پرسید این چه کاری بود که تو کردی ؟

وقتی سیلی خوردی روی شنها آن جمله را نوشتی و الان این جمله را روی سنگ حک کردی ؟

دوستش جواب داد وقتی دلمان از کسی آزرده می شود باید آن را روی شنها بنویسیم تا بادهای بخشش آن را با خود ببرد. ولی وقتی کسی به ما خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آنرا به فراموشی بسپارد




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

روزی چهارشمع درخانه ای تاریک روشن بودند.اولین آنها که ایمان بود گفت:

دراین دور و زمانه مردم دیگر چندان ایمان ندارند وباگفتن این جمله خاموش شد.

شمع دومی که بخشش بود،گفت:

دراین زمانه مردم دیگر به هم کمک نمی کنند وبخشش ازیاد مردم رفته است.واو هم خاموش شد.

شمع سوم که زندگی بود،گفت: مردم ،دیگر به زندگی هم ایمان ندارند وباگفتن آن خاموش شد.

درهمین هنگام پسرکی وارد اتاق شد وشمع چهارم رابرداشت وسه شمع دیگرراروشن کرد.

سه شمع دیگر از چهارمین شمع پرسیدند تو چه هستی؟

گفت:من امیدم.وقتی انسانها همه درهارابه روی خود بسته می بینند من تمام چراغهای راهشان را روشن می کنم تا به راه زندگی خودادامه دهند




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭﻫﻢ ﮐﻪﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻐﻠﺘﯽ

 ﺍﯾﻦ ﺷﺐﺻﺒﺢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺑﺎﺷﯽ !

 ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻧﯿﺴﺖ ''ﻣﻦ'' ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ

ﻭُ '' ﺗــﻮ'' ﻫﻨـــﻮﺯ ... ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﮐﻨﯽ ...

هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …

نــــه !

هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …

تـنـم لــرزید …

نــه از خــــــدا …...

از خــــودم !

که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …

نـگـاهم را مــی دزدم …

مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند …

لازم است در زندگی بعضی از آدمها را گم کنید

تا خودتان را پیدا کنیید.

بعضی وقتا به کسی اونقدر محبت میکنی

 میدونی که قدرشو نمی دونه

 ولی بازم می گی اشگال نداره عزیزمه

در آغوش گرفتن ها برای این ابداع شدند

تا بدون اینکه مجبور به گفتن چیزی باشید

به انسانها بفهمانید چقدر دوستشان دارید

 

دوست واقعی کسی است که وقتی زمین خورده اید

تلاش کند بلندتان کند،

 و اگر نتوانست او نیز همانجا کنار شما بنشیند!

  

شما در انتخاب آزادید...

اما از پی آمد انتخابتان آزاد نیستید...

 عاقلانه انتخاب کنید...

 

« تو را می خواهم »

در این جمله اندوهی ست

اندوه نداشتنت ...

  

 وقتی زندگی یک صد دلیل برای گریستن به شما نشان می دهد،

 به زندگی نشان دهید که یک هزار دلیل برای لبخند زدن وجود دارد!

 گاهی اوقات به ما فقط چند دقیقه فرصت داده میشود

 تا با کسی که دوستش داریم دیدار کنیم،

 و سپس هزاران ساعت تا با فکر کردن به او سپری کنیم.

آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !

 وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …

وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود … ...

  

 اینکه در گذشته چه کسی بودید اهمیتی ندارد،

اینکه تبدیل به چه کسی شده اید مهم است.

  

برخی افراد نمی توانند تحمل کنند

 که شما در حال پیشرفت در زندگیتان هستید

 و به همین خاطر برای عقب نماندن از شما،

گذشته تان را پیش می کشند

و موانعی در مسیرتان ایجاد می کنند.

به آنها توجه نکنید و به راهتان رو به جلو ادامه دهید...

ناشنوا باش و نشنیده بگیر؛ 

هنگامیکه همگان به آرزوهای بزرگ و قشنگت می گویند:

 محاله...!

  

چون آیینه پیش تو نشستم كه ببینی

 در من اثر ،سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

 بس كه گره زد به گره حوصله ها را

... یك بار توهم عشق من از عقل میندیش

 بگذار كه دل حل كند این مساله ها را....

 

من و تو مردمی هستیم که گنج از رنج میسازیم

 به این تاریخ خورشیدی به این فرهنگ مینازیم

 من و تو مردمی هستیم که آینده تو مشت ماست

 که از هفتاد نسل قبل هزار اسطوره پشت ماست


زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از خاطره هاست

چند برگی را تو ورق خواهی زد

ما بقی را قسمت...!

 

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست

 حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری ست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست...

"زندگی "کوتاه تر از آنست که به خصومت بگذرد …

 و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند...!

 آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند

 و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود…

 فردا خورشید "طلوع "خواهد کرد حتی اگر "ما" نباشم….

 

خوشبختی داشتن کسی ست...

 

که بیشترازخود ، تو را بخواهد...

 

و بیشتر از تو...هیچ نخواهد..

 


كارهایی هست كه دیگران هم می توانند انجام دهند،

 آن را انجام نده.

حرفهایی هست كه دیگران هم می توانند بزنند،

آن را بیان نكن.

 و چیزهایی هست كه دیگران هم می توانند بنویسند،

 آن را ننویس!

كاری را بكن كه فقط تو می توانی انجامش بدهی.

 


باید آهسته نوشت، بادل خسته نوشت

بالب بسته نوشت گرم وپررنگ نوشت

 روی هرسنگ نوشت ..تا بدانند همه

 تا بخوانند همه که اگردوست نباشد دل نیست.....




تاریخ : یکشنبه 31 فروردین 1393 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات


انسان های ساده را


احمق


فرض نكنید


باوركنید آنها خودشان نخواستند


«هفت خط»


باشند..!!!





تاریخ : چهارشنبه 27 فروردین 1393 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
جایی كه زنها باید به شوهرانشون اعتماد كنن
زنه دیروقت به خونه رسید آهسته كلید رو انداخت و درو باز كرد و یكسر به اتاق خواب سر زد
ناگهان بجای یك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت
و تا جایی كه میخوردند ان دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی كرد
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد
با كمال تعجب شوهرش را دید كه در اشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند
چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت كنند
راستی بهشون سلام كردی؟؟؟



تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

داستان آموزنده (آب شور)

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: …
خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های 
زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است





تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
امروز ظهر شیطان را دیدم ! 

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… 

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… 
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! 

گفتم:… 
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ 

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ 

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود 
پدر منی
 ....!!!



تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:33 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

داستانی زیبا و البته تعمق بر انگیییییییز تقدیم به شما خوبان :

 

 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

 


جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

 

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

 

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

 

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

خدایا نمی گویم دستم بگیر - چرا که یک عمر گرفته اییییییی...

  خدایا   رهایییییییییییییییییییم نکن...../




تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بودچون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.  

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

 وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که : جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود،

بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.

 و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعیت... پس از پایان یافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

ارادتمنـــــــــــــــــــد  همیشگی شما  : آرش





تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

یک روز آمـــــــــــــــــــوزگار از دانش آموزانی که در کلاس

بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشـــــــــــــــق ، بیان کنید؟



برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه

بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت

بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…..



در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه

دلخواه خود را برای ابـــــــــراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند ؛

 یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان

خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت

و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود

و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و

همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید

و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به

محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر

زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که

او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :

«عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی ، از پسرمان خوب مواظبت

کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود....››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود

که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله

می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش

پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد...

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پـــــــــــــدرم برای بیان

عشق خود به مادرم و من بود....

 همیشه عاشق باشید..../ ایام بکام..../




تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

دل نده...


به آدم ها دل نده!!! تو که از خدایشان عاشق تر نیستی.....!!!!



اینان خدای خود را به نیمه نانی میفروشند 


و تو را به ...!!




تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | 02:19 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
هرگز زانو نخواهم زد 


حتی 


اگر سقف آسمان 


از قدم کوتاهتر باشد



تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | 02:09 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
خطا ازمن است میدانم!

ازمَنی که سالهاست گفته ام.."ایاک نعبد"،اما

به دیگران دل سپرده ام...

از من که سالهاست گفته ام "ایاک نستعین"،اما

به دیگران تکیه کرده ام .

اما .... تو رهایم نکن...




تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | 01:39 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 28 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...