سلام بازدید کننده عزیز **** امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ عاشق دل سوخته سپری کنید **** جهت بهتر شدن وبلاگ نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را در قمست تماس با من ثبت نمایید **** لطفاً در قسمت نظر سنجی وبلاگ ما را در جهت بهتر شدن وبلاگ یاری نمایید **** با تشکر **** تو هر پستی که ازش استفاده می کنین نظر هم بدین ممنون **** برای همه شما دوستان عزیز از خداوند منان آرزوی سلامتی و تندرستی را دارم

 


زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7



 
                                                   
 
سلام عزیزان  این وبلاگ واسه ابراز احساساتم به عشقمه لطفا با نظراتون کمکم کنید.در صورت تمایل به تبادل لینک مرا با نام عاشق دل سوخته لینک کنید وبه من خبر دهید تا من نیز شما را لینک کنم.   


امیدوارم چند دقیقه ای که اینجایین بهتون خوش بگذره


با تشکرفرآوان از اینکه به کلبه عشق بنده حقیر تشریف می آورید.

دست تک تک همتونو از دور میبوسم  

بچه ها یه تصمیمی گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد از این به بعد میخوام در این وبلاگ علاوه بر ارسال مطالب, 

اون سری از پیام های ارسال شده دوستان به بنده که از سر دلتنگی وبه هر نحو برای 

عشقشان یا هر شخصی که تو زندگیشون براشو فرد مهمه بوده ویاهست قرار دهم امید است با این کار 

باعث خوشنودی ویا 

 تسکین اندکی از غم عاشقان دل سوخته رافراهم آورم وچه 

 بسا با خواندن پیامشان توسط عشقشان از حرف های همدیگر با خبر گردن وافراد نیز از شنیدن
 سخنان

 زیبای این سری افرادلذت ببرن پس در صورت تمایل میتوانیداز قسمت((تماس با من)) پیامهایی که میخواهید

 در اینجا وبه اسم خودتون ثبت شود را برام بزارین 
  
 التماس دعا 
                                                                                                                                                                                             
                                                                                                                   مدیر وبلاگ عاشق دل سوخته





تاریخ : دوشنبه 28 تیر 1389 | 08:20 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات


انسان های ساده را


احمق


فرض نكنید


باوركنید آنها خودشان نخواستند


«هفت خط»


باشند..!!!





تاریخ : چهارشنبه 27 فروردین 1393 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
جایی كه زنها باید به شوهرانشون اعتماد كنن
زنه دیروقت به خونه رسید آهسته كلید رو انداخت و درو باز كرد و یكسر به اتاق خواب سر زد
ناگهان بجای یك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت
و تا جایی كه میخوردند ان دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی كرد
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد
با كمال تعجب شوهرش را دید كه در اشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند
چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت كنند
راستی بهشون سلام كردی؟؟؟



تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

داستان آموزنده (آب شور)

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: …
خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های 
زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است





تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
امروز ظهر شیطان را دیدم ! 

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… 

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… 
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! 

گفتم:… 
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ 

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ 

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود 
پدر منی
 ....!!!



تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:33 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

داستانی زیبا و البته تعمق بر انگیییییییز تقدیم به شما خوبان :

 

 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

 


جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

 

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

 

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

 

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

خدایا نمی گویم دستم بگیر - چرا که یک عمر گرفته اییییییی...

  خدایا   رهایییییییییییییییییییم نکن...../




تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بودچون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.  

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

 وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که : جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود،

بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.

 و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعیت... پس از پایان یافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

ارادتمنـــــــــــــــــــد  همیشگی شما  : آرش





تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

یک روز آمـــــــــــــــــــوزگار از دانش آموزانی که در کلاس

بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشـــــــــــــــق ، بیان کنید؟



برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه

بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت

بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…..



در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه

دلخواه خود را برای ابـــــــــراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند ؛

 یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان

خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت

و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود

و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و

همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید

و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به

محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر

زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که

او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :

«عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی ، از پسرمان خوب مواظبت

کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود....››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود

که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله

می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش

پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد...

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پـــــــــــــدرم برای بیان

عشق خود به مادرم و من بود....

 همیشه عاشق باشید..../ ایام بکام..../




تاریخ : دوشنبه 25 فروردین 1393 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

دل نده...


به آدم ها دل نده!!! تو که از خدایشان عاشق تر نیستی.....!!!!



اینان خدای خود را به نیمه نانی میفروشند 


و تو را به ...!!




تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | 02:19 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
هرگز زانو نخواهم زد 


حتی 


اگر سقف آسمان 


از قدم کوتاهتر باشد



تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | 02:09 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
خطا ازمن است میدانم!

ازمَنی که سالهاست گفته ام.."ایاک نعبد"،اما

به دیگران دل سپرده ام...

از من که سالهاست گفته ام "ایاک نستعین"،اما

به دیگران تکیه کرده ام .

اما .... تو رهایم نکن...




تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | 01:39 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

ﺑﻪ ﺑﻌﻀـــــﯿﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﯽ:


ﺍﮔـﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻴﮑﻨﻢ فکر ﻧﮑﻦ ﺣــــــﺮﻑ ﻭﺍﺳـﻪ


ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ


ﺣﺮﻓﺎﻡ ﺑـــﻪ ﺳﺎﻳﺰ ﮔﻮﺷﺖ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻩ



تاریخ : سه شنبه 19 فروردین 1393 | 12:41 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
بیچاره دلم با دیدنت باز هم لرزید...نمیدانست تو همان بی وفای دیروزی..
بیچاره دل است عقل ندارد........



تاریخ : دوشنبه 18 فروردین 1393 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات



گذاشتــم به دارم بکشنــد!


بــی گنــاه بـــودم اما….


حوصلـــه اثبـــاتش را نـــداشتم…!





تاریخ : دوشنبه 18 فروردین 1393 | 09:06 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
جوانے نزد شیخ حسنعلے نخودکے آمد و گفت :

سـ ه قفل در زندگے ام وجود دارد و سـ ه کلید از شما مےخواهم.


قفل اول اینست کــ ه دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.
قفل دوم اینکــ ه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.
قفل سوم اینکــ ه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.


شیخ فرمود :

براے قفل اول نمازت را اول وقت بخوان.
براے قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.
براے قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.


جوان عرض کرد: سـ ه قفل با یک کلید ؟!

شیخ فرمود : نماز اول وقت « شاه کلید » است !



تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393 | 10:19 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
افسران - همین الان بفرست!!


تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
آشفته زمانی ست، یارب کمکم کن
افت زندگانی ست، یا رب کمکم کن
یک لحظه دلم بی عشق، آسوده نباشد
عشقی که به ناپاکی، آلوده نباشد
ای چشم امید من، بر لطف و عطای تو
گر من هنری دارم، باشد به رضای تو
یا رب یارب یارب
آه، خوبی و بدی بر همه، تاثیر گذار است
راهی بکشانم که به خوشنامی قرار است
از نیک سرشتی، منو بی بهره نگردان
این بنده درمانده، به درگاه تو زار است
یارب منه من را بستان و تهی ام کن
طوطی صفت و آینه وار همچو نی ام کن
کان عرصه ندارد به خود، بار منیت
بی خود زخود از مستی آنگونه می ام کن
یا رب یارب یارب



تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 07:04 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
یا رب کمکم کن که نبندم دل به دنیا
یا رب کمکم کن که شوم تارک دنیا
یا رب کمکم کن که در این دنیای فانی
دستگیرم ز دلی و نشکنم دل رو گاهی
یا رب کمکم کن و عطا کنم توانی
دستگیرم ز یتیمی و کنم غمش نهانی
یا رب کمکم کن که عصای کوری باشم
گلدان گلی و باغبان دلی باشم
یا رب کمکم کن که شوم سنگ صبوری
دلسوخته ای را و کنم سر نهانی
یا رب کمکم کن که کنم شکر وجودت
راضی به رضایت شوم و شاکر لطفت
یا رب کمکم کن بپذیر عذر گناهم ...



تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 07:03 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

بفهم که زندگی کردن بصیرت میخواد، بینش میخواهد،

اگر فهمیدی عشق باطن شریک زندگی ات را دیدن است عاشق شو،
 

اگر فهمیدی که لیلی از نگاه هرزه چشمان آن زمان زشت و سیاه بود
 

و مجنون آن همه در وصف لیلی سرود، عاشق شو
 

اگر فهمیدی که حس مادرانه در کالبدی مانکن گونه با هم جمع نمیشود، عاشق شو
 

کسانی که متاهلند و چشمشان هنوز متاهل نشده، این ها متعهد نیستند
 

و تاهل چیزی جز تعهد نیست.
 


99




تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | 12:26 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
پسر دختری رو تو پارک دید عاشقش شد.از احساسش ب دختر گفت و ازش پرسید ک باهاش ازدواح میکنه؟ دختر گفت:پول داری؟ پسر:نه. دختر:کار داری؟ پسر:نه. دختر:ماشین دارى؟ پسر:نه. دختر:بزن ب چاک. پسر:وقتى میلیارد میلیارد پول تو کارتم میره نیازی نیست همراهم پولی داشته باشم.وقتی مدیر عامل شرکت بزرگی هستم نیازی نیست کار کنم.وقتی برای ماشینم راننده دارم نیازی نیست ماشین زیره پام باشه.باى. دختر:صبرکن!منم عاشقتم دوست دارم. پسر:بزن ب چاک!!!!!


تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
یکی میگفت:

ﺳﺮ ﻣﻴﺰ ﺷﺎﻡ ﺑﻮﺩﯾﻢ واسم اس.ام.اس اﻭﻣﺪ!

ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ :

ﺑﺒﻴﻦ ﺑﭽﻪ ﻣﻦ ﻓﻌﻼ ﻭﺍﺳﺖ ﺯﻥ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ!

ﻣﻦ

ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ : ﺣﺎﻻ ﻛﻲ ﻫﺴﺖ ﺍﻳﻦ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺑﮕﻴﺮﻳﺶ ؟

ﻣﻦ

ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻛﻮﭼﻴﻜﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﻧﻮﺑﺘﻪ ﻣﻨﻪ ﻫﺎ !

ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﻦ...

ﺑﺎﺑﺎﻡ رو به من : اه؛اه ... پاشو گمشو! این بچه رم هوایی کردی!

ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ

ﺣﺎﻻ اس.ام.اس از کی بود؟

"ایــرانسل"




تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1392 | 12:14 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 28 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...