سلام بازدید کننده عزیز **** امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ عاشق دل سوخته سپری کنید **** جهت بهتر شدن وبلاگ نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را در قمست تماس با من ثبت نمایید **** لطفاً در قسمت نظر سنجی وبلاگ ما را در جهت بهتر شدن وبلاگ یاری نمایید **** با تشکر **** تو هر پستی که ازش استفاده می کنین نظر هم بدین ممنون **** برای همه شما دوستان عزیز از خداوند منان آرزوی سلامتی و تندرستی را دارم

 


زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7زیبا ساز وب- حروف متحرک و زیبا - سری 7



 
                                                   
 
سلام عزیزان  این وبلاگ واسه ابراز احساساتم به عشقمه لطفا با نظراتون کمکم کنید.در صورت تمایل به تبادل لینک مرا با نام عاشق دل سوخته لینک کنید وبه من خبر دهید تا من نیز شما را لینک کنم.   


امیدوارم چند دقیقه ای که اینجایین بهتون خوش بگذره




                                                     

خدایا..... 

یاریم کن نگاهم.......
 
 
در افق این فضای مجازی........
 
 
 جز برای عشقم...... نبیند
 
 
و انگشتانم .........
 
جز برای عشقم .......
 
 کلیدی را فشار ندهند...



با تشکرفرآوان از اینکه به کلبه عشق بنده حقیر تشریف می آورید.

دست تک تک همتونو از دور میبوسم  

بچه ها یه تصمیمی گرفتم امیدوارم خوشتون بیاد از این به بعد میخوام در این وبلاگ علاوه بر ارسال مطالب, 

اون سری از پیام های ارسال شده دوستان به بنده که از سر دلتنگی وبه هر نحو برای 

عشقشان یا هر شخصی که تو زندگیشون براشو فرد مهمه بوده ویاهست قرار دهم امید است با این کار 

باعث خوشنودی ویا 

 تسکین اندکی از غم عاشقان دل سوخته رافراهم آورم وچه 

 بسا با خواندن پیامشان توسط عشقشان از حرف های همدیگر با خبر گردن وافراد نیز از شنیدن
 سخنان

 زیبای این سری افرادلذت ببرن پس در صورت تمایل میتوانیداز قسمت((تماس با من)) پیامهایی که میخواهید

 در اینجا وبه اسم خودتون ثبت شود را برام بزارین 
  
 التماس دعا 
                                                                                                                                                                                             
                                                                                                                   مدیر وبلاگ عاشق دل سوخته





تاریخ : دوشنبه 28 تیر 1389 | 08:20 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات



تاریخ : چهارشنبه 5 شهریور 1393 | 06:02 ق.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

پسری که تورا دوست داشته باشد..

تنت را عریان نمیکند بانو!! 

بلکه لباس عروس بر تنت میکند..!

بفهم عشق اگر واقعا عشق بود لذت آن بوسه بر پیشانی

خیلی بیشتر از لب دادن بود.!.


اگر عشق واقعا باشد همان دستانت را که میگیرد

حتی برای یك لحظه دیوانه ات میکند..

و از برق چشمانم مست میشوی

احتیاج به هم آغوشی و همخوابی نیست..


خلاصه رفیق سرت را درد نیاورم..

اگر عشقت مردانگی داشته باشد:

از دوری یکدیگر هم لذت میبرید چون

مطمئن هستی جایت در میان قلبش ثابت و دست نخوردنی ست!!


لازم نیست هر روز هفت قلم آرایش کنی

که مبادا خوشکلتر از تو دلش را ببرند:


خیالت تخت است که تو باهمان قیافه و

خود واقعی ات حاکم ذهن او هستی..


این مطمئن بودن از رابطه یعنی بالیدن به خود

و افتخار کردن به سرنوشت؛


که یه مرد توی زندگی داری تاهمیشه تکیه گاهته..

و یقین داری که تنها انتخابش توی زندگی تو هستی و بس...




تاریخ : شنبه 1 شهریور 1393 | 05:58 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
به سلامتی پسری که وقتی دلت گرفته داغونی و پشت تلفن سرش دادو بیداد میکنی و تلفنو روی قطع میکنی اما میدونی چقدر اون لحظه محتاجشی ، پشت سر هم زنگ میزنه تا آرومت کنه
پسری که وقتی سوار ماشینشی تمام مدت دستش روی دستته
پسری ک چشاش مغروره ، راه ب راه شعرای عاشقونه ی الکی برات نمیخونه ، لوس حرف زدنم بلد نیست ، اما هردفه ک میگه تا تهش هستم چشاش از عشق برق میزنه
پسری ک وقتی صبح بهش زنگ میزنی تازه از خواب بیدار شده و آروم میگه جوووونم،صدای خواب آلودش دیووونت میکنه
پسری که خاطرخواه کم نداره اما وقتی باهات عهد رفاقت میبنده نفر سومی تو برنامش نیست
پسری که وقتی باهاش میری رستوران غذاخوردنتو با لبخند نگاه میکنه
پسری که براش مهم نیست GF  دوستش از تو خوشگلتره ، هربار تو چشات زُل میزنه و میگه تکی تو دختر
پسری که دستاتو ک تو دستاش میگیره حس امنیت وجودتو پر میکنه
پسری که وقتی میره مهمونی خونه ی فامیل زنگ میزنه و نیم ساعت تو حیاط باهات حرف میزنه ک بهت نشون بده تو نخ هیچ کدوم از دخترای تو مهمونی نیست
پسری که گل مورد علاقتو میدونه و هرازگاهی با یه شاخه از اون گل خوشحالت میکنه
پسری که عاشقی بلده
پسری ک حرف نمیزنه ک نتونه بهش عمل کنه ، هر حرفی زد پاش وایمیسته
پسری که تو خیابون تا یکی بهت کج نگاه کنه دکور صورتشو عوض میکنه
پسری ک بعد یه دعوای مفصل ک باهم آشتی کردین  ، ازش میپرسی هنوز دوسم داری؟؟؟لبخند میزنه دستشو دور گردنت حلقه میکنه و میگه عاشقتم به مولا
پسری ک وقتی تو پاییز تک سرفه میزنی با حرص میگه:مریض نشیاااا
پسری که وقتی میبینه به دخترای دورورش حساسی و حسادت میکنی دستتو میگیره و میگه:دلت قرص باشه ، بقرآن من فقط مال خودتم
با این پسر چیکار میشه کرد؟؟؟!
مگه میشه دوسش نداشت؟!!!
مگه میشه عاشقش نبود؟!
این اینجور پسری داری از دستش نده...هیچ جوره از دستش نده
چه فرقی میکنه ماشینش پرایده یا پرادو ، لباسش مارکه یا ساده ، ببین پسری رو که عاشقی بلده رو از دست نده ، تنهاش نذار ، غرورشو نشکن ، بهش وفادار باش ... اگه غیر از این کنی کمرش میشکنه....از درون نابود میشه .... تنهاش نذار
عاشقی کن براش اونوقته که همه دنیاشو میریزه به پات ،
به سلامتی اینجور پسرا ...
کمــن ولی وجود دارن



تاریخ : شنبه 1 شهریور 1393 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 


واین هم جواب سهراب سپهری

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.




تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
برایم مهم نیست چه میشود ...
به همه ی باورهایم سوگند ...
هیچ چیز برایم مهم نیست
یک کلام !
من دست از ...
دوست داشتنت نمیکشم
واین یعنی نهایت خوشبختی !
گیرم که تمام دنیا بگویند ما مال هم نیستیم !
مابه درد هم نمیخوریم !
گیرم برای زیر یک سقف رفتن ...
عشق آخرین معیار این جماعت باشد !
گیرم دوست داشتن بدون سند حرام باشد
عجیب باشد !
باورنکردنی باشد !
من اما...
گیر این گیرها نیستم !
من تا ابد...
گیرچشمان توام !
گیر دوست داشتنت !
میبوسمت ...
میخواهم همه بدانند که ...
من برای دوست داشتنت
برای لمس دستانت ...
برای غرق شدن در آغوشت
از هیچ کس اجازه نمیگیرم ...
حتی خودت ...
 


تاریخ : پنجشنبه 30 مرداد 1393 | 10:03 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
می خواهی کودک باشی
کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی 
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی …


تاریخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺧﻮﺑﯽ..! عاشقانه

 

ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ ﺧﻮﺑﯽ..!

ﻣﺮﺳﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ … ﻋﺸﻘﻢ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﯼ ﺩﯾﺪﻧﻢ ﺑﺎﺷﻪ!؟

ﻭﺍﯾﺴﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﻤﺎﺕ ﺧﯿﺴﻪ . ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟؟ ﺗﻮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﺮﯾﺖ

ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ .. ﻋﺸﻘﻢ ﻧﮑﻨﻪ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﻧﻪ ؟؟

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ..

ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺲ ﮐﻦ ﺩﯾﮕﻪ ..

ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﯽ ﻣﺮﺍﻣﯽ ﻫﺎﺕ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ

ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ ﻣﻦ ﻗﺒﻞ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﺨﺸﯿﺪﻣﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﺮﭼﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ

ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ ..

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻡ ﻗﺸﻨﮕﻪ ؟ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﮑﺶ ﺭﻭ ﺳﻨﮕﻪ ﻗﺒﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻢ .. ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ

ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﻡ …….




تاریخ : پنجشنبه 23 مرداد 1393 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
چه حسه بدیه وقتی کسی رو دوست داری ولی زمین و زمان نمی خوان بش برسی!!!


چه حسه بدیه اونیکه دوسش داری فک کنه داری بش دروغ میگی!!!


چه حسه بدیه دلت تنگ باشه ولی دلیل اروم شدنو ازت بگیرن!!!


چه حسه بدیه وقتی هوای دلت افتابیه یه ابر نحس همه چی رو تاریک کنه!!!


چه حسه بدیه فک کنی داری تموم میشی!!!


چه حسه بدیه فک کنی داری تو عشق میسوزی!!!


چه حسه بدیه به خاطر عشقت خورد شی!!!


چه حسه بدیه اونیکه دوسش داری بت اعتماد نکنه!!!


چه حسه بدیه اونیکه دوسش داری ازت برنجه!!!


چه حسه بدیه وقتی از جون شیرینت برای کسی میگزری ولی اون بهت بی وفایی کنه!!!


چه حسه بدیه وقتی بغضت گرفته و میخوای زار بزنی و خودتو خالی کنی ولی نتونی!!!


چه حسه بدیه تو روت بت بگن درک دوس داشتنو نداری!!!


چه حسه بدیه در عرض 10 ثانیه لحن عشقت عوض شه!!!


چه حسه بدیه بت بگن دروغ میگی ولی ندونی چه دروغی گفتی!!!


چه حسه بدیه انتظار بکشی تا از اونیکه دوسش داری یه خبر بشنوی!!!


چه حسه بدیه شبهاتو با گریه بخوابی!!!


چه حسه بدیه ندونی باید گریه کنی یا بخندی!!!


چه حسه بدیه وقتی نتونی عشقتو ثابت کنی!!!


چه حسه بدیه وقتی مرگو به زندگی ترجیح بدی!!


 چه حسه بدیه وقتی میخوای دیگه نباشی!!!!!!!!


"عاشق دل سوخته "




تاریخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

شعرش خیلی غم داره...

مخصوصا بیت اخرش...

اگه جنبه این جور چیزا رو نداری نخون!

 

 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک


اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود


تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری


پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون


تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق


منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق


نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

بعد تو زندگی حروممه




تاریخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

دختر فراری عاشق سرباز فراری

عشق واقعی باعث نمیشه پسری از سربازی فرار کنه

عشق واقعی باعث نمیشه دختری از خونه فرار کنه

شب و روز آه و ناله کنه!

احساس کنه اگه طرفش نباشه قافیه رو باخته و .....

عشق واقعی روح رو شاد و تپل میکنه و حرکت حتما رو به جلو هست 

اگه دیدین وضعیتتون موقع عاشقی از هر لحاظ نسبت به قبل بدتر شده 

بدونین دارین اشتباه میرین و برگردین.

...............

ارزش تو به اندازه آن چیزی ست که به آن دل می بندی 

پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.



تاریخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

همه ی ما نیازمند عشق هستیم

هر یک از ما باید راه خود را در زندگی پیدا کنیم

و میان اجزا زندگی خود توازنی بوجود آوریم

اما همه ی ما نیازمند عشق هستیم.

عاشق باشید و محبت کنید و به یقین بدانید

که همه ی اعمال ما و گفته ها و اندیشه هایتان بسوی خود شما باز خواهد گشت.

بنابراین اگر به خویشتن، به زندگی و به انسانهای دیگر عشق بورزیم

زندگی خود را از تمامی خوبی ها و نیکی ها

لبریز خواهیم ساخت.

(نوشتۀ لوییس ال.هی)




تاریخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
شال گردنی به رنگ آبی آسمان

با زیر و بم شعر هایم  برایت بافته ام

عزیز من مباد این سرمای لعنتی گزندی

به تو برساند ...

شاید ان جایی که خوابیده ای خوابت عمیق شود

ولی من هنوز گرمای دست هایت را دارم

خیالم را با آن گرم میکنم ...

یادت هست؟!

رویای صبحگاهی ام را هنوز با تو شریک می شوم

یادت که نرفته است؟!

آشیانه ام هنوز با گرمی نفس های توست

شب ها میان خواب چنان دست هایت را محکم می گیرم

مبادا تنهایم بگذاری...

بگو دلت برای تنهایی ام نمی سوزد؟




تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:47 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

امسال هم می گذرد

مثل سال های دیگر

مثل تمام فصل ها

بهار آرزوهای من

هم خزان می شود

تو بر نمی گردی

این انتظار پایانی ندارد

ولی این عشق را

نمی توانی از من بگیری

همیشه فکر می کنم

یک لحظه ی کوتاه به

دیدنم می آیی...میدانم




تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:42 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

دلتنگی غریبی دارد زندگی من

یک شب ، تمام شب ها

بر روی ویرانه های خاطرات با تو بودن

با ستار هایی که در دامنم

برایت قایم کرده بودم

آنقدر اشک می ریزم

که از درخششان کم شود

و من در تاریکی مطلق

تنها و بدون تو

هر شب میمیرم

                        




تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:41 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
واژه های شعرم

همه لبریز از نفس های توست


مثل باغچه ای از گل سرخ


عطر تو...تمام روز


همراه من است


در میان کلام شعرهای من




تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

بنویسید بعد مرگم روی سنگ * با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

 

                 اینکه اینجا خفته در این گور سرد * بودنش را هیچ کس باور نکرد

 

 

 

 

 

دِلـمـ یه کـوچه میخـواهد...

بی بُن بَـستـ ...

و بـارانی ، نَـمـ نـَمـ ...

و یک "خُــــــدا" که کمی بـا همـ راه بـرویمـ ...

همیـن ...!

 

 

 

 

 

 

امـتـداد بـازوانـت مـی شـود انـتـهـای دلـدادگـی …


مـی شـود هـمـان گـوشـه دِنـجـی که راحـت مـی تـوان زیست

 

 

 

 

 

 

 

انقدر زمین خورده ام که رنگ آسمان را فراموش کرده ام


بوی خاک میدهند تمام ارزوهایم !

 

 

 

 

 

 

 

گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم

 

 شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !

 

 

 

 

 

 

دل من همانند اتوبوس های شهر شده !


غصه ها سوار میشوند فشرده به روی هم و من راننده ام که فریاد میزنم :


دیگر سوار نشوید !!! جا نیست …

 

 

 

 

 

 

 

سخت میترسیدم از اینکه من از نژاد شیشه باشم و شکستنی 

 او از نژاد جاده باشد و رفتنی …


آری روزها گذشت ؛ همان شد : او رفت و من شکستم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گویند : ساده می نویسی …


از من می خواهند به نوشته هایم شاخ و برگ دهم


آنها گناهی ندارند ، نمی دانند که دیگر کار ما از شاخ و برگ گذشته است


مهم ریشه بود که تیشه خورد …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کاش سرخپوستی بودم تا رد شاخه های شکسته را می گرفتم

 و تو را پیدا می کردم …


حالا سالهاست همه چیز شکسته و من ، روز به روز بیشتر گمت می کنم !

 

 

 

 

 

 

 

 

از وقتی رفته ای یادت را برمیدارم و شانه میزنم روزهای نبودنت را

 

 تا گم شود این همه پریشانی حتی برای لحظه ای …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرض کن به عکاس بگویم تارهای سپید را سیاه کند و چین و چروک ها را

 

 ماستمالی و حتی از آن خنده ها که دوست داری برایم بکارد !

 

ولی باز هم از نگاهم پیداست چقدر به نبودنت خیره مانده ام …

 

 

 

 

 

 

فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد …


فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد ...


فقط رفت  فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم …

 

 

 

 

 

 

 

دلت که برای من تنگ شد بیا سراغ زیر سیگاریم …


کنار قبرستان خاطرات من بشین ، فاتحه بخوان و اشک بریز ...


من از تو درگذشتم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با “یکی بود یکی نبود” شروع می شود این قصه …


با “یکی ماند ، یکی نماند” تمام !


یکی من بودم یا تو ، مهم نیست …


مهم قصه ایست که تمام می شود !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرستوی من تویی


می آیی بهار میشوم ؛ می روی ، پاییزم


عادت کوچ را فراموش کن


بیا و نرو


بیا و به من کوچ کن و فصلِ مرا بهار باش تا همیشه …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها یک حرف مرا آزار میدهد ، حتی یک کلمه هم نمیشود


تنها یک حرف مرا هر روز غمگین تر میکند …


همان یک “ن” که در ابتدای “بودنت” نشسته است !

 

 

 

 

 

 

یادمان باشد با هم بودن دلیلی برای با هم ماندن نیست


 

رسیدن رفتن میخواهد اما آخر همه رفتن ها رسیدن نیست


یادمان باشد رفتنی میرود چه یک کاسه آب بریزیم پشت سرش ، چه هزاران قطره اشک




تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرفها را نمی فهمد …


 گاهی اونقدر خسته میشویم که خستگیمون در نمیشه ، “درد” میشه !


زنده ام نه ازجانی که مانده ، از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند !


این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دستهایت !




تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:35 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

لحظات شادی خدا را ستایش کن،

 

لحظات سختی خدا را جستجو کن،

 

 لحظات آرامش خدا را مناجات کن،

 

 لحظات درد آور به خدا اعتماد کن

 

و در تمام لحظات خداوند را شکر کن.


عشقم معجزه میکنه این شش خط




تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
 
عقیده ام را از دست عقده ام مصون دار
به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی كن

 
رشد عقلی و علمی، مرا از فضیلت، تعصب، احساس و اشراق محروم نسازد

 
مرا همواره، آگاه و هوشیار دار، تا قبل از شناختن درست كسی با فكری_ مثبت یا منفی_قضاوت نكنم

 
جهل آمیخته با خودخواهی و حسد، مرا رایگان، ابزار قتاله دشمن، برای حمله به دوست نسازد

 
شهرت منی را كه: می خواهم باشم 
 
قربانی منی كه: می خواهند باشم، نكند

 
خود خواهی را چندان در من بكش، یا بر كش 
 
تا خودخواهی دیگران را احساس نكنم، و 
 
از آن در رنج نباشم

 
به من تقوای ستیز بیاموز، تا در انبوه مسئولیت، نلغزم
و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

 
به من توفیق تلاش در شكست؛
صبر در نومیدی؛
رفتن بی همراه؛
جهاد بی سلاح؛
كار بی بِاداش؛ 
 
فداكاری در سكوت؛
دین بی دنیا؛
مذهب بی عوام؛
عظمت بی نام؛
خدمت بی نان؛
ایمان بی ریا؛
خوبی بی نمود؛
گستاخی بی خامی؛
مناعت بی غرور؛
عشق بی هوس؛ 
 
تنهایی در انبوه جمعیت؛
دوست داشتن بی آنكه دوست بدارند؛
روزی كن



تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:32 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟

 
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
 
نتیجه گیری  مولانا از بیان این حكایت:‌

 
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه



تاریخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : آرش احمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 45 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...